آخرین خداحافظی

آخرین خداحافظی

هوای نیمه بهاری اسفندماه 60 و تصمیمی که در او به دل کندن بود ، بابا را بی تاب نشان می داد. چند ساعتی از ناهار نگذشته بود که صدا زد:

-         بابا! ساروغ را بردار تا به حمام برویم.

او می دانست که این اخرین حمام او با من است ولی من نمی فهمیدم. با نارحتی تو دلم گفتم:

-         آخ !! دوباره حمام!!

حمام رفتن اون هم هفته ای 3 بار برای کودک 9 ساله ، گاه و بیگاه و بالاجبار، دلچسب نبود. مخصوصا اینکه بعضی صبح ها که هنوز نوری کم سو در حال شکافتن شب هست، مجبور باشی از خواب صبحت بزنی. با دست کرخ و سرد، سارغ را نیمه بیدار و نیمه خواب تو انگشتات قلاب کنی و توی تاریکی ، در آن هوای سرد، پای بدون جوراب را داخل چکمه پلاستیکی سبز رنگ فروکنی و تلو تلو خوران راه خانه تا حمام را گز کنی...

نمی دانم پدر چه اصراری داشت این سریال را برای زهر مار کردن خواب صبحگاهی من تکرار کند. داخل حمام منتظر می ماندم تا بعد از دوش، نماز صبح اش را بخواند. بعد روی سرم آب می ریخت و تنم را کیسه می کشید. لیفی که صابون گلنار به آن چسبیده بود را خیس می کرد و کف می آورد و به تنم می کشید.

نوبت اون که می شد با اینکه تن پر مویش کیسه خور نبود، مجبور بودم دستای کوچکم را داخل اون کیسه گشاد بزارم و پشت او را کیسه بکشم. کیسه هم وقتی به این موها برخورد می کرد تریکی سر می خورد و این چانه ام بود که با شانه اش مماس می شد.

بعضی صبح ها که از بلندشدن خواب صبحگاهی عبوس بودم.، من را " آقا رضی " صدا می زد. سعی داشت با این حرفها دیوار اخم های من را بشکند و دلم را بدست بیاورد. اصلا عادتش بود که هر از گاهی من را به اسم یک شخصیت معروفی صدا بزند. این اواخر هم بخاطر "شریف رضی" نویسنده نهج البلاغه ای که از شهید صلبی هدیه گرفته بود، من را "آقا رضی" صدا می زد. من هم می شدم فواره شادی...

در آخرین حمام ، کمک کرد لباس هایم را بپوشم. اون هم لباس پوشید. یک 5 زاری به حمامی داد و به سمت خانه راه افتادیم.

آفتاب اواخر اسفند داشت آخرین زورهایش را می زد. نرسیده به خانه، کنار تزریقاتی حاج غلام روشنی ، مشهدی سبزعلی ایستاده بود. مش سبزعلی با قد کشیده و بلندش تا پدر را دید خندید. اون ها هروقت همدیگر را می دیدند با هم شوخی و بگو و بخند داشتند. این دفعه هم دندانهای هر دو به خنده باز شد. پدر او را به چای عصرانه دعوت کرد.

خانه ی ما دو اتاق داشت و یک ایوان.. در ایوان سفره به انتظار آخرین چای پدر با خانواده پهن شده بود. سماور نفتی مثل دل عاشق می جوشید. استکانها مثل بچه های منظم کلاس اول به ترتیب چیده شده بودند. مادرم سینی بدست آماده آخرین پذیرائی بود. اول استکانها را با آب گرم شست و بعد چای را در استکان می ریخت.

مش سبزعلی مثل همه پیرمردها عادت داشت اول نان را داخل استکان چای فروکند وسپس حبه ای قند در دهانش بیندازد و نعلبکی چای را بالا بکشد. در ضمن چای خوردن ، اون دو نفر چیزهایی بهم می گفتند و می خندیدند. من که چیزی نمی فهمیدم ولی با دیدن دندان های مصنوعی و لثه زردرنگ مش سبزعلی که هی به خنده باز و بسته می شد ، خنده ام می گرفت.

چای سوم را که خورد احساس کرد باید خانواده را تنها بگذارد. هیکل بلندش با کلاه ازبکی و صورت استخوانی و ریش تُنُک، او را با ابهت نشان میداد. قد بلندش را راست کرد و خداحافظی کرد و رفت.

ما ماندیم و پدر و موقعیتی که پدید آمده بود تا خداحافظی کند. معلوم بود صورت پدر از خجلت آتی کارهای نکرده برای بچه هایش سرخِ سرخِ سرخ بود. نفس هایش را می توانستیم بشماریم. چشمان سبزش را با تانّی و آرامش به ما می دوخت و دوست نداشت زل زدن را رها کند. فاطمه را می بوسید و دخترانش را در آغوش می گرفت. سمیه و زهرا را بر پشت خود سواری می داد. آن ها بی خبر از سرنوشتی که برای آن ها رقم خواهد خورد در شادی کودکانه خود دست و پا می زدند. اما شادی ها زودگذر بود و غیر از خود او کسی این را نمی دانست. سفارش عمو و عمه را می کرد. جشن آخرین ساعات حضورش مثل آتش روبه خاموشی پرهیجان تر و پرسروصدا تر شده بود. همه جا ههمهمه بود و خنده و شادی آخرین.... همهمه بچه ها و پدر تمام نشده بود که صدای تِق تِق درب آهنی حیاط بلند شد. علی پاسندی با صدای بلند و ته لهجه همیشه شوخش صدا زد:

-         آهای علی! پس کی آماده ی رفتن می شوی؟ من آمدم ها!!

مثل همه پسرهای مودب و وظیفه شناس که فقط موقع درباز کردن مردِ خانه لقب می گیرند فورا پاشدم و در را باز کردم.تردید داشتم دستم را به سلام دراز کنم. آخه یک خورده حسابی با هم داشتیم. ولی وقتی خودش دستش را دراز کرد تردیدم برطرف شد. قدش را کوتاه کرد و صورت نرم و لطیفش با اون ریش یک دست سیاه و نرمش را روی صورتم گذاشت. حس کردم صورتم به مخمل نرم برخورد کرده است. صدایش را جدی کرد و با لحنی طلبکارانه گفت:

-         دیگه که به من "علی کاکا" نمی گوئی؟

همیشه از او فرار می کردم تا این اشتباهم را به روم نیاورد. خودم را جمع کردم و با صدائی که کمی اعتماد به نفس داشت گفتم:

-         فقط اون یک بار بهت علی کاکا گفتم.. دیگه هم نمی گویم..

دستی به سرم کشید. دست هایش مثل تبسم جذاب روی سرم آمد و شد کرد. همه می دانستند عملیاتی در پیش است. علی پاسندی و پدرم بدنبال شرکت در عملیات بودند. آنها می خواستند به رفیق سومشان یعنی محمد روشنی ملحق شوند. محمد روشنی که زودتر از آنها به جبهه رفته بود، ماموریت داشت موقع فرارسیدن عملیات رفقایش را باخبر کند. با خانمش تماس داشت و او هم با اکراه پیام شوهرش را به دوستانش رسانده بود و گفت عملیات بزرگی در راه است. من اما اصلا به این فکر نمی کردم که یا نمی خواستم فکر کنم که هر کس به جبهه می رود حتما باید شهید شود....

پدردر اتاق نشیمن با مادر و خواهرهایم خداحافظی کرد. من هم روی ایوان ایستاده بودم. پشت درب حیات هم علی پاسندی در حال خداحافظی با اهالی محل و اقوامش بود. دوباره با صدای بلندو شوخ طبعی همیشگی اش صدا زد:

-         آهای علی! بیادیگه! وداع امام حسین با اهل خیام نیست که؟

صدایش که بلند شد ما همدیگر را نگاه کردیم. گوئی داشتیم زیر لب می گفتیم انگار شش ماهه بدنیا آمده است. معلوم بود مرد 36 ساله روی زمین سیر نمی کرد. مستِ مستِ مست بود. فکر میکرد با همین پاهایش در حال پرواز به سوی معشوق است که این قدر عجله داشت و اگر نمی رفت جا می ماند. شاید مست دعای مادرش بود که خیالش را راحتِ راحت کرده بود. مادرش با رضایت قلبی شهادت فرزند محبوبش را از خدا خواسته بود. دیگران را سفارش می کرد پیشانی اش را ببوسند. تیر شهادت در آنجا فرود می آید و عجبا نیز که چنین شد.

بابا هم دلش را از 6 بچه قد و نیم قدش، یواش یواش می کند. چمدان وداعش را می بست و با غسل تقربی که داشت اشک های شوق آفرین شهادت روح و نگاههای با تانّی او را عطرآگین کرده بود. زن باردار و فرزندانش را به امیدی که در او بازگشت نبود، وامی نهاد. از همه خداحافظی کرد.

من هم نوجوانی ریزاندام بودم و در چشم بابا عزیز.... به خاطر شیرین زبانی و سوالهای از سن بزرگتر ، خودم را بالغ و فهمیده نشان می دادم. بهمین خاطر مرا بیشتر از دیگران در آغوش خود فشرد. صورتم را بوسید . ریش های بور و کمی زبرش، صورت شاداب و تازه از حمام رفته ام را قرمز کرده بود. همانطور که صورتش روی صورتم بود در گوشم نجوا کرد: بابا قرآن بخوان... با با نماز بخوان....

دور از چشم او آستین ها را بالا بردم و صورتم را که خیسِ بوسه ی او بود پاک کردم. همیشه هر وقت مرا می بوسید صورتم خیس می شد. به سمت درب حیات رفت. من که گوئی در گوشم ترجمه ی آواز وداع پرستور در پایان تابستان را می شنیدم با چشمان به حسرت نشسته ام او را بدرقه می کردم. ولی او برگشت. انگار گم شده ای داشت. دوباره مرا در آغوش خود گرفت. اندام کوچکم در آغوش امن و گوشت آلودش احساس شادی و آرامش کرده بود. دوباره مرا بوسید و در گوش من نجوا کرد: بابا قرآن بخوان..بابا نماز بخوان....

دوباره به سمت درب حیاط رفت. بین درب حیاط و ایوان خانه ، تردید حسین بن علی بین خیام و میدان می آمد و می رفت. من هم تعجب آمیز شاهد این آمدن و وانهادن بودم. واقعا نمی فهمیدم چه حالی دارد. گوئی یک نوع اشتیاق به رفتن در او و نگاههای ملتمسانه ماندن در ما ، او را آزار میداد. دوباره بوسه بود و رطوبت بوسه ی بابا و خشک کردن صورت با آستین دست راست...

این حرکت دوبار دیگر نیز تکرار شد. همان بوسه ها و همان سفارش ها.. معلوم بود که نه زمینی داشت و نه ملک و مغازه ای تا مرا به آنها وصیت و سفارش کند. جز مهربانی و بوسیدن و قرآن و نماز که عاشقانه دوستشان داشت دارائی دیگری نداشت که به من بدهد.

صدای علی پاسندی با صلابت بیشتری بلند تر شد.

-         چندبار پسرت را می بوسی؟

اما این بار خودش داخل حیاط آمد و سرم را در آغوش گرفت و بوسه ای بر انتهای فرق سرم زد. احساس خوشایندی به من دست داد.

آخرین نگاهها بین من و بابا ردّ و بدل شد. چشمهایش مرکز هسته ی آهن ربا بود. مغناطیس عجیبی در نگاه سبزش نهفته بود که مرا کنترل می کرد. می توانستی بارش حیا و طنطنه ی صدای سکوت را در آن چشمان بشنوی . یا اینکه در آن لحظات تفسیر سوره الرحمن را بخوانی . تمام تردیدهایش را در خانه جا گذاشت. خنده ای زد و آخرین بوسه اش را بر گونه و پیشانی من زد و چندباره سفارش دوگانه اش را در گوش من نجوا کرد. باز من بودم و آستین دست راستم که به پاک کردن گونه هایم بلند می شد.....

.........................

خنکای آن بوسه ها را بعد از 33 سال همچنان بر گونه هایم حس می کنم. با آن انرژی می گیرم ، زندگی می کنم، می خوابم، بیدار می شوم و شاید می نویسم. حتی برخی مواقع ناخودآگاه یا حتی عامدانه آستین دست راستم را روی صورتم می کشم، شاید بوسه ای خیالی آن را تَرکرده باشد.

در اردیبهشت همان سال ، 2 ماه بعد از غیبت اش، بوی نبودش، دل و روح مرا منقبض کرد. فکر نبودن او مغزم را مچاله میکرد. نیامدن ابدی اش مرا در فکرهای عمیق فرو می برد. موسیقی خاموش بی پدری در سکوت تنهائی من جَوَلان می داد. تار شکسته خاطراتش روحم را آزار می داد. خیال بچه گانه آمدن هایش در صبح های فرداها، فشارش را بر حنجره و پیشانی من وارد می کرد. 2 ماه باید صبر می کردم تا بغض من رها شود. 2 ماه زمان می خواست تا آن خنکای بوسه ها، جایش را به حرارت جوشش اولین اشکی می داد که تازه به خود آمده بود که او به ابدیت پیوسته است. در هِق هِق اولین گریه ام به یاد چشمهای گیرایش افتادم. چشمهای سبز دریائی اش. ریش های بور و پیشانی جدی اش. دوست داشتم و دوست داشتم دوباره صورتم را بنوازد و من باشم  و آستین و صورت قرمز و......

اردیبهشت 93

/ 21 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یادداشتهای پراکنده آقامعلم

آقارضای میاندره عزیزسلام :شما چهارماه پیش درروزچهارشنبه مورخ 1393/5/29 بانوشتن آخرین خداحافظی یک شهیدکه بنظرمی رسدآن شهیدعلی میاندره پدربزرگوارتن بوددرحقیقت آخرین خداحافظی حضرت عالی باخوانندگان ودوستان وبلاگی تان بوده است!چراازآن زمان تاکنون دیگرمتنی دروبلاگتان نگذاشته ایدوماراتنهارها ساخته اید؟ نکنه بخاطریادوخاطره پدرشهیدتان قادربه نوشتن نیستید؟! واقعا ترسیم وبیادآوردن ازخاطرات کودکی که به سال 1360 برمی گردکارسختی است.ممنون ازشمامی شویم که دوباره کاروبلاگتان شروع نمایید.

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

نشان وآدرسی که درآخرین خداحافظی ازرنگ موی زردوطلایی وقدواندام آن شهیدداده اید تصورمی کنم آن شهیدبزرگوارشهیدعلی میاندره هستند.خداوندایشان رابیامرزدکه جزواولین انقلابی های منطقه ی کردکوی وگرگان ودشت بودندومبلغین امام وانقلاب وتوزیع نوارکاست سخنرانی وتراکت پیام های حضرت امام خمینی ( ره) روحش شادوراهش استواروپررهروباد.آمین.

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

آقارضا من درسال 1360 آن زمانی که علی میاندره شهیدشده بودندومراسم پرشکوهی تشیع جنازه درمقابل اداره آموزش وپروربرگزاروبعدشهیدرابه امام زاده ی روشن آبادحمل ومن درآن مراسم وازکردکوی تا مزارروشن آبادشرکت داشتم.چون درزمان آن شهیدبزرگوارمن درامورتربیتی درقسمت هنری فعالیت داشتم وباشهیدموردنظرهمکاری وآشنایی کامل داشتم.هم دوره های کاری من این اسامی ها بودند.عبدالله وجمعه پاسندی معلمان راهنما/ احمدروشنی مسول آمار/ مهرآییز حساب دار/ علی پاسندی مسول حراست/و...کسان زیادی بودندکه اسامی آنها باگذشت زمان درذهنم نمی آیندکه آنهارانام ببرم.درسال 1360 روستای کوچک یساقی آن زمان هرروزیک شهیدتحویل انقلاب واسلام می دادومامعلمان درآن سالها هرروزدرمسجد برای مجلس ترحیم شهیدان شرکت می کردیم.یادهمه ی شهیدان بیادماندنی باد.

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

آقارضا جان،درصورت امکان به کامنتهایم پاسخ ارسل نمایید.چون من ازسال 1372 ازکردکوی بهتهران منتقل شده ام وفعلاساکن تهرانم.ودومین سال معلمی من روستای یساقی بودواولین سال خدمتم، یک هفته نامن وبعدبه روستای کوهپایه ی کنداب انتقال یافتم.بخاطرهمین دوست دارم با وبلاگ نویسان آن منطقه ارتباط داشته باشم ویادوخاطرات دوران سالهای اول استخدامی ام درمن زنده وخاطرات آن دوران راذهنی مرورکنم.باتشکرازشمای عزیز.

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

رضاجان نمنونم از جواب پرازمهرومحبت حضرت عالی.درضمن دریساقی اگرآقای مسیح روشنی رادیده اید ازجانب من اوراببوسید وسلام مرابایشان ابلاغ ننایید.ن اوباجناق برادرخانمم بودومرا به نان سیداحمدحسینی پدرسیدمعین می شناسد.مجددا ارازپاسخ به نوشته ازشما تقدیروتشکرمی نمایم.

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

رضاجان فراموش کردم آدرس وبم رابرای شما بنویسم.درسال 1385 آقای احمدوبرادرش عباس رائیجی که برای من صفحه ی مجازی رابازنمودند آدرس شماودمترشهواری وب سرچمن وکردکوی را دروبلاگم گذاشتند ومن ازاین طریق باشما درتماس هستم.وآدرس من ( sale30) ویا یادداشتهای پراکنده آقامعلم است.ممنون ازلطفتان.

آرمین

با سلام دوست گرامی و عزیز "پارتیاوب" در نظر دارد برای وبلاگ نویسان فعال هم استانی و همشهری با قیمت بسیار مناسب طراحی سایت انجام دهد. و یا می توانید از خدمات ثبت دامنه ما استفاده نمایید و آدرس وبلاگ خود را به صورت یک سایت مستقل تبدیل نمایید. هاست :38000 تومان دامنه ir : 5500 تومان در صورت تمایل با ما در تماس باشید: 017-32322776 0911-797-6839 www.partiaweb.com موفق باشید

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

رضا جان ماراضی به رضای غیبت طولانی بیشترازیک هفته ای شمانبوده ونیستیم.لطفا درب صفحه ی راتان سری زده ودل مخاطبانات راراضی وشادنمایید.خودتان مگرنگفته بودیدکه به صفحه ی انترنتم بازخواهم برگشت.علی ایحال بی صبرانه منتظرقدوم مبارکتان دراین صفحه ی مجازی بوده وهستیم.دریاب مارا.

رضا میاندره

برادر.. با تشکر از لطف و مراحم شما..... من فعلا در کشور عزیز نیستم و تا اطلاع ثانوی نیز وقت نوشتن را ندارم ولی در صورت استقرار که احتمالا یک شش ماهی طول می کشد.. تجربیات خود را از طریق وبلاگ می نویسم.. تشکر وافر از مراحم و الطاف حضرت عالی ... التماس دعا

یادداشتهای پراکنده آقامعلم

ممنون از پاسخ تان آقا رضا.تاشش ماه دیگرواستقرارثابت شما درمحل واسکان جدیدتان چشم انتظارتان باقی خواهیم ماند.وانشاالله ازتجربیات تان بهره مند خواهیم گشت.خدادرهرزمان ومکان وپست ومنصب هستید بسلامت تان نگه بدارتان.آمین.تا دیداردیگربدرود.