یادی از روستای یساقی در بهار 91

نام فامیلی ام میاندره هست اما از 100 سال پیش که جان ننه کیا مادر بزرگ پدرم دست دو فرزند صغیرش(علی اصغر و رضا) را گرفت و به یساقی آمد تا مجددا شوهر کند، در روستای یساقی ساکن شدیم. یساقی هرچند در تاریخ نشانه دار است همانگاه که شاه عباس صفوی روزی روزگاری مردمش را از دادن مالیات معاف کرد ولی نسبتا محروم بود. بهمین دلیل با خانواده همیشه شوخی می کنیم که اگر مادربزرگ پدرم بجای یساقی به تهران می رفت(چون هر دو جا بدبختی بود فرقی نمی کرد) الان برای خودمان کسی شده بودیم ها!!! 

از علی اصغر یک علی ماند و از رضا هیچ نماند. علی نور چشم هر دو بود. بهمین خاطر وقتی در سال 47 مرحوم غلامحسین علی پور در سر شالیزار از علی اصغر مژدگانی می خواست که فرزندش علی بزرگ شده و اسم اش برای سربازی در آمده ، بناگاه با شنیدن این پیام خانمان برانداز دست و پایش شل شد و از 1347 تا 1360 هنگامی که مرحوم پدرم در نامه اش آرزوی شهادت می کرد و می خواست پدرش را به خواهرش بسپرد، طاقت نیاورد دق کرد و آنقدر بر سرش زد که من زنده باشم و علی بمیرد.!! یک طرف بدنش فلج بود. و پدرم چه ها تعریف می کرد که گاهی او را فرسنگ ها به دوش می کشید تا در شهر (نام گرگان) پیش حکیم (دکتر) ببرد.!!!

اما رضا نیز علی را سخت دوست می داشت. بهمین خاطر برای اینکه لطفی در حقش بکند او را به مکتب خانه فرستاد تا بعد ازمردنش برایش در ماه رمضان قرآنی ختم کند و ارتثیه اندکش یعنی قطعه زمینی در توسکاگلند را نیز به نام او کرد... برایش زن گرفت و بهمین خاطر علی که قدرشناس او بود نام اولین فرزند پسرش را رضا گذاشت. اولین پسر مرد... دومین پسر که من باشم نیز به عشق برادرزاده به عمو - رضا نام گرفت......

هرچند در این 20 سال حتی یک هفته کامل نشده در یساقی بمانم و چه بسا شده که در خارج از کشور چندسال مانده ام ولی در یساقی نتوانستم بیش از یک هفته نفس بکشم ولی یساقی را دوست دارم. زیرا در این روستا من با خاطراتم بزرگ و بزرگتر شده ام. غمها و شادی هایم در این جا غنچه می زد. هر روز نگاه تحسین آمیز مردم این روستا مرا پرورش می داد. این روستا محل شکوفائی عشق پاک من بود. با دیدن شادی هایش شاد و با از دست رفتن همسایگان غمگین می شدم. علیرغم این که در روستا غریبه و بدون فامیل و طایفه بودیم ولی آزاری از کسی ندیدیم. مثل دیگران در ایام نزدیک به عید مرغانه جنگی می کردیم و در روزهای عید به خانه همسایگان می رفتیم و کیف پارچه ای را پر از تخم مرغ اهدائی می کردیم... البته همیشه به خانه دختر عمه ام که همیشه چند تخم غاز برای ما کنار می گذاشت نیز سر می زدیم....  چشدلکا و همه گرگه .... نیز بازی می کردیم...... اما عموی ناتنی ام حاج اصغر پاسندی (که فامیلی اصلی اش مومنی بود ولی بواسطه ازدواج با پاسندی ها نام فامیلی اش را هم عوض کرد و (در روستامعروف است که طایفه پاسندی ها که بسیار مردم فامیل دوستی هستند مانند اسگلم تلی به هرکس بچسبند او را از آن خود میکنند.) اجاقش کور بود و از نعمت فرزند محروم .. و مرا سخت دوست می داشت در این سالها مرا پشتیبان بود...

روزها گذشت و مرحوم پدرم در این روستا از معاریف و مورد احترام بزرگان شد و حتی خود منشاء بسیاری از سنت های حسنه ... او از مذهبی هائی بود که تا آخرین روزهای 31 سالگی اش که به جبهه رفت درس خواندن را رها نکرده بود.... او بهمراه دوستانش اولین هیات قرائت قرآن را در سال 1347 پایه گذاری کرد... او به همراه دوستانش شهید پاسندی، روشنی و... یساقی را به خانه انقلاب در منطقه تبدیل کردند(تعبیر آیت الله نورمفیدی در مورد یساقی در منزل مرحوم ابوی) . و او به همراه دوستانش از روستای یساقی تشکل سیاسی مذهبی حرکت اسلامی در روستاها را پایه گذاری کرد و از سوی مخالفین سیاسی اش معروف شد به حرکتی در مقابل امتی.... و حتی یادم هست بعد از انقلاب که بسیاری از مواد اولیه زندگی نایاب شده بود برخی برای او و سه نفر دیگر شعر در می آوردند که :

نفت کی برد...  محمد رحمان(شهید محمد روشنی)

گاز و کی برد... علی ننجان( شهید علی میاندره)

چوب و کی برد....... علی کاکا(شهید علی پاسندی)

پولش و کی خورد..... اوریم سیاه..............مرگ بر سیاسی ها .. مرگ بر سیاسی ها

و من نیز به واسطه انتساب به پدرم مورد شفقت و التفات اهالی محل قرار گرفتم. اعتبار و هویت من از پدرم بوده و هست و بعد از آن از این روستا .  این روستا را دوست دارم هرجا که باشم بیاد داستانها سرگذشت گونه ی مرحوم حضرت و مرحوم مظفر و قربان کافر .و... حاج اصغر لر و... .حاج کل رمضانعلی ...  لبخند می زنم..... ........

2 عکس از وستای یساقی گیر آوردم که مربوط به سال 1356 هست. البته وضع فعلی روستا نسبت به آن زمان تفاوت زیادی کرده است....

نمائی از منزل حاج نوروز علی روشنی در اول یساقی

/ 7 نظر / 24 بازدید
ستوده

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش خوشمان امد.

ستوده

سلام مجدد بدین خان کوبنا بر باد دارد مشو غره که بد بنیاد دارد (خاقانی) خان=خانه

رضا مومن

[گل] باسلام. کاش همه ما قدر ذره ای به فکر آبادانی یساقی بودیم تا الان اون چیزی لایقش بودیمو داشتیم. همت همبستگی همدلی. ابادانیت ارزوست یساقی.

رضا مومن

کاش میشد من چو لیلایی داشتم. یا چو لیلا یک دل شیدایی داشتم. کاش باز هم در کنج تنهایی خود. بذر انسانیت به خود میکاشتم. یاد دارم در دل شبهای سرد. می آموختم ای رضا دور شمع خود بگرد ر.م

واحدی نیا-چابهار

سلام آقا رضا -خیلی جالب بود انشالله که همیشه موفق باشیدو همیشه روح پدر بزرگوارت و شهیدان شاد باشند

مهدي ملازم

سلام خيلي جالب بود بعد مدتها يادي تازه شد