خاطرات اولین جانباز شیمائی ایران از اروپا (حاج صادق روشنی)

 

شب هشتم بود، در بیمارستان لبافی‌نژاد، روی تخت دراز کشیده بودیم که متوجه شدیم یک سری خبرنگار و عکاس وارد اتاق شدند. فقط نور فلاش دوربین، وقتی می‌زد توی چشم، نور خیلی خفیفی را حس می‌کردم، ولی آدم‌ها را نمی‌دیدم. گفتم: «این عکس‌ها را با این سر و کله تاول‌زده برای چی می‌خوان؟» یکی از عکاس‌ها از دهنش پرید و گفت: «برای پاسپورت شما». گفتم: «پاسپورت دیگه چیه؟ برای چی پاسپورت؟! چی هست؟ اونم یک پرونده بیمارستانیه؟» گفت: «نه، اونم یک بمب شیمیاییه». بعد من خدا را شکر کردم و خبرنگار خندید. بقیه حضار هم خندیدند و باز من فرو رفتم توی خیال خودم که پاسپورت چی هست؟! واقعاً تا آن روز اسمش‌ را هم نشنیده بودم. اصلاً نمی‌دانستم پاسپورت چه خاصیتی داره؟ 

 

چند روزی گذشت. هیجدهم اسفند سال62 گفتند برای اعزام به خارج از کشور آماده شوید. ما را به چند گروه تقسیم کردند. به من و شهید یوسف الهی و یک بسیجی شیمیایی از شاهرود و چند نفر دیگه از بچه‌‌ها، لباس‌های جدیدی دادند و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. ساعتی بعد روی آسمان ژنو، گفتند متأسفانه اجازة فرود نمی‌دهند و باید در پایتخت سوئیس فرود داشته باشیم. چرایی‌اش به‌خاطر بیشتر مخفی ماندن نوع جنایت‌های صدام بود. به محل قرنطینه فرودگاه رفتیم و باز لباس‌های‌مان را آتش زدند و حمام کردیم و لباسی، نه چندان لباس که ملحفه‌ای، به دورمان پیچیدند! 
بعد همراه چند پرستار، سوار آمبولانس شدیم و به طرف بیمارستانی در لوزانِ سوئیس حرکت کردیم.
پس از بستری در بیمارستان، هر روزه باید حمام می‌کردیم و پرستاری با قیچی به جان تاول‌ها می‌افتاد. درد و رنجی بی‌پایان توی دلم بود، اما بروز نمی‌دادم که در برابرشان کم بیاورم. سخت بود، خیلی سخت. ذکر «یامهدی» بود و «یاعلی». ذکر بود و صلوات و نماز که ما را به آرامش می‌رساند.
توی دلم می‌گفتم ما سرباز حضرت امام خمینی هستیم. نباید سرباز امام در این شرایط سخت، روحیه‌اش را از دست بدهد. کم‌کم پرستارها به‌واسطة شرایط رفتاری ما و تحمل دردها و نماز، به ما نزدیک شدند. 

برای دختر اروپایی از شهادت نوشتم
 

پرستاری بود که بعد از تمام شدن شیفت کاری‌اش لباسش را عوض می‌کرد و با لحاظ‌ کردن وضع بهداشتی و رعایت حجاب، با ما حرف می‌زد.
می‌گفت: از جنگ بگویید. خیلی کم فارسی می‌فهمید. رزمنده یعنی چی؟ شهادت، امام خمینی و بمب شیمیایی یعنی چی؟ بر ما تکلیفی بود به رساندن مظلومیت رزمندگان به خارج از مرزها. کمی که بهتر شدیم می‌رفتیم داخل شهر و مردم دور ما جمع می‌شدند که تاول‌ها چیست. و خیلی زود نیروهای امنیتی خارج‌شدن از بیمارستان را ممنوع کردند.
روز اول فروردین آنجا بودیم که یکی از پرستارها از منزلش برای ما شیرینی خانگی درست کرده بود و یک‌بار هم دختری جوان دفترچه‌ای را آورد و گفت: چند کلمه‌ای یادگاری بنویسم و من از شهادت برایش نوشتم.
روز آخری، سفیر و بچه‌های سفارت و هلال‌احمر هم آمده بودند و بچه‌های بنیاد شهید همراه خبرنگاران و عکاس‌ها به جمع ما پیوستند. از ما خواستند که مصاحبه کنیم. درخواست یک مصاحبة رادیویی بود. پس از تهیة گزارش و عکس و فیلم به استودیو رادیو رفتیم. گزارش نیز به‌طور زنده بود. بیشتر دغدغة خبرنگار، در کاربرد سلاح شیمیایی بود. یک سؤال دیگر این بود که چرا رزمندگان می‌گویند «راه کربلا از قدس می‌گذرد». من گفتم اسرائیل متجاوز است. هر جا ظلم باشد، برای ما همان‌جا کربلاست. نگذاشتند ادامه بدهم. بیشتر هدف‌شان روش درمانی بود که ما را راضی جلوه بدهند و ما از مصاحبه امتناع کردیم. 
به فرودگاه رفتیم و آنجا نیز خبرنگارها منتظر بودند، اما سفیر به دلیل وارونه جلوه‌دادن خبر، نگذاشت مصاحبه‌ای انجام شود. به سرعت سوار هواپیما شدیم. ساعاتی بعد در فرودگاه تهران بودیم و یک راست به بیمارستان لبافی‌نژاد رفتیم. 
همچنان حکایت سرفه‌ها و تاول‌ها باقیست. تا کی سایه در رسد و آفتاب رخ نهان کند. و باز در عالمی دیگر با همرزمان گردهم آییم. منتظریم. 

/ 4 نظر / 4 بازدید
رضا مومن

سلام پسر دائی من شنیدم مادر عزیزشون به رحمت خدا رفته خدابیامرزدش. بهشون تسلیت عرض می کنم

جامه دران

حاجی سلام آقای من،سرور! دادا را خوب آمدي اما بنازم به جدت،بازيكن ديگر چه صيغه اي ست مگر مرحوم قادري مربي و بازيكن فوتبال است كه از اين وا‍ژه استفاده مي كنيد.هنرمند و بازيگركجا و بازيكن فوتبال كجا.ميان ماه من تا ماه گردون .. فاصله ..از زمين تا آسمان است [نیشخند]

جامه دران

حاج رضا! اخیرا مشاهده می شود برخی از دیپلمات ها استخر مختلط ميروند. تحليل شما به عنوان يك ديپلمات جوان از اين (ماجراي برزيل) چيست؟[عینک]

رضا مومن

سلام پسر دائی شنیدم خبر فوت مادر آقای روشنی دروغ بود و فقط او را جهت درمان با آمبولانس به بیمارستان برده اند هرچند انشاالله خداوند قبل از ارتحال او را ببخشدوبیامرزد. دوستدار همیشگی شما. موئید باشید